عکسی از مرحوم ملا حبیب رستمی درسال 1354 در زتدان بعث عراق
زندگي نامه مرحوم ملا حبيب رستمي ناوي
اين مرحوم دردوم خرداد ماه سال 1324ه.ش، در روستاي ناو، بخش اورامان و از توابع شهرستان سروآباد ديده به جهان گشود. پدرش به اسم خواجه عمر و مادرش عاليه خانم كه در آن زمان خواجه عمر هنوز به سفر حج نرفته بود. اما در ميان اهالي روستاي ناو و حتي منطقه ي اورامان خواجه عمر فردی سرشناس و ثروتمند و ازهر لحاظ با نفوذ و داراي اسم و رسم و شخصيت خاصي بوده كه بعدها هم با آن همه كمبود امكانات توانسته است دوبار به خانه ي خدا مشرف شود. حاجي عمر فرزندان زيادي داشته اما از ميان آنها فقط هفت فرزندش زنده مي مانند. بقيه هر يك به دلايلي متوفي مي شوند. از ميان اين هفت فرزند دو دختر و پنج پسر مي باشند مرحوم ملا حبيب پسر سوم حاج عمر بودکه از ناحيه چشم چپ نابينا بودند. به همين دليل ایشان نتوانسته مانند برادران ديگرش در كار كشاورزي و دامداري كه در آن زمان در روستا رونق داشته بدرخشد، در همان اوايل كودكي يعني تقريبا" در سن هفت الي هشت سالگي وي را نزد مرحوم ملا محمد سعيد در زادگاهش به حجره مي فرستند. يكي دو سالي نزد اين مرحوم علوم ابتدايي ديني و قرآن كريم را مي آموزد. اما سرانجام چون امكانات موجود را كافي نمي بيند، راهي ديار غربت شده و با كاروانيان آن زمان به شهرك تويله ي عراق مي رود. در حجره ي شهر تويله در محضر عالم ربانی مرحوم ماموستا ملا صاحب تويله ي مشغول به تحصيل علوم ديني از جمله- علم صرف- علم نحو - المنطق- البلاغه- الفقه- الغه- علم القرآن و تفسير وحدیث و....مي شوند و چون از همان اوايل توانسته هوش و ذكاوت خود را نشان دهد مورد اعتماد كامل حجره و استادش ملا صاحب قرار گرفت و در نتيجه ماموستا تمام امورات حجره و طلبه ها را به وي مي سپارد. و گه گاهي هم به حجره هاي سليمانيه رفته و چند ماه و حتي چند سالي هم در حجره هاي سليمانيه كسب علم نموده و هر سال يكي دوبار به وطن برمي گشت اما چون در آن زمان جوانی برومند شده و دارای راه ومنش سیاسی ضد سلطنتی بود به محض ورود به خاک ایران از طرف ساواک تحت تعقیب بود ونیز با وجود جنگهای طایفه ایی واختلاف های خانوادگی به علت فقر فرهنگی و مادی تعدادی از افراد روستا با خانواده پدرش در نزاع بودند ايشان هم در اين سفرها كه به وطن برمي گشتند از اذيت و آزار مردم در امان نبودند حتي در يكي از اين سفرها كه از راه قاچاق و راه هاي صعب العبور كوهستان برگشته بود تا خانواده اش را ببيند توسط تعدادی از اعضای خانواده های مخالف خانواده اش دستگیر ومورد اذیت وآزار فراوان قرار گرفت هر چند که بعدا" با برگشتن به وطن باحسن رفتاری که داشت آن افراد به اشتباهات خود پی برده وبا بخشش وبزرگواری که داشت آنها را مجذوب خود نمود وتا زمانی که در قید حیات بودند دوست همدیگر شدند .
اما به اين صورت برگشتنش به وطن هميشه پرخطر و پر دردسر بوده بنابراين تصميم گرفت كه در کردستان عراق و شهرك تويله ساكن شود. تا اينكه دوره اي را با موفقيت پشت سر گذاشت و پايان نامه ي ملايي (اجازه نامه)را در حجره ي تويله نزد ماموستا ملا صاحب كسب نموده و طي مراسم با شكوهي با حضور تمام علماي آن زمان كردستان عراق و طلبه هاي حجره و همچنين مردم شهر طويله لباس ملايي را بر تنش كردند كه در آن زمان اين مراسمات و قصيده خواني و مولودی خوانی رسم بوده، در حجره ها و اين مراسم براي كساني كه دوره ي طلبگی را به پايان مي رساندند الزامي محسوب مي شد. درمرحله ای ديگر ملا حبيب رسما "مسئوليت هاي ديگر را در مسجد طويله به عهده مي گيرند از جمله پيش نمازي جماعت در مسجد بزرگ طويله و حتي بعضي جمعه ها ماموستا ملا صاحب دستور مي داد كه ملا حبيب خودش نماز و خطبه ي جمعه را اداره كنند مرحوم نقل می کرد: اوايل مقداري استرس و اضطراب داشتم و به راحتي نمي توانستم آن چه را كه آموخته بودم بر زبان بياورم و به مردم منتقل كنم مخصوصا" وقتي كه پاي منبر مي رفتم. همين مسئله مدتي باعث دلهره و نگرانيم شده بود. تا اين كه در يكي از آن شب ها خواب ديدم كه به ولايت برگشته ام و بر سرتپه اي مشزف به روستا به اسم "فيرسانه" كه گويا قديم نشيمن گاه يكي از اصحاب بوده نشسته بودم، با توجه به اینکه قبل از خواب نگران و تشویش افکار فراوانی داشتم وبا این وضع به خواب رفته بودم در خواب ديدم كه يك نفر با لباس سبزي كه برتن داشت به سوي من آمد و خودش را علي بن ابي طالب معرفي كرد فرمود:«جوان چرا نگراني؟» گفتم:«قربان من مدت ده سال در ديار غربت مشغول كسب علوم ديني بوده ام، ايشان فرمود:«اين كه خيلي خوب است حالا بگو ببينم از چه نگراني» گفتم:« از زماني كه پاي منبر مي روم براي وعظ و ارشاد دلهره ي عجيبي دارم و احساس مي كنم هرچه خوانده ام از يادم رفته است» ايشان فرمودند:« جوان دهانت را باز كن» دهانم را باز كردم سه بار در دهانم فوت كرد و فرمودند:«ديگر هيچ گونه ترس و دلهره اي نداشته باش» همين را گفت و از جلوي چشمانم محو شد هر چه دنبالش گشتم و صدايش كردم او را نيافتم و همان لحظه از خواب بيدار شدم وحال و هواي عجيبي داشتم. و همين طور بعد از اين خواب ديگر هيچ وقت و در حضور هيچ جمعي در سخن گفتن كم نمي آوردم و هيچ گونه استرس و اضطرابي نداشتم. بدين ترتيب روز به روز بر شجاعت و مهارت آن مرحوم در فن بيان افزوده مي شد به طوري كه اكثر كساني كه به نوعي در آن زمان با او هم دوره بوده اند اذعان كرده اند كه قدرت بيان ملا حبيب استثنائي و چيزي مثل معجزه بود. و گرنه كسي نمي تواند در مدت 6 الي 7 سال تحصيل به چنين قدرت بياني برسد به طوري كه بر چهار زبان كردي، عربي ، فارسي و زبان مادري خود يعني اورامي تسلط كامل داشت. پس از طي اين مراحل ديگر ملا حبيب به خوبي ميان مردم شهرك تويله و اطراف جاي خودش را باز كرده بود و در ميان مردم به سبب ذكاوت و شيوائي كلام و همچنين خوش مشرب و خوش برخورد بودن با اقشار مختلف مردم داراي مقام و منزلت چشمگيري شده بود. بدين صورت در شهرك تويله ماندگار شد و تصميم گرفت كه همان جا ازدواج كند بنابر دلايلي: اول اينكه اوضاع ايران و منطقه در آن زمان كه تحت حكومت ستمشاهي و ساواك بود، براي برگشتن مرحوم ملا حبيب به وطن مناسب نبود و به شدت تحت تعقيب ساواک بود از طرف دیگر شهرک تویله در آن زمان با توجه به اوج فعالیت حزب دموکرات کردستان عراق به رهبری ملا مصطفی بارزانی در سال ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۴ که با پشتیبانی موقت شاه ایران که به انگیزه ی پس گرفتن سه جزیره ی تنب بزرگ وکوچک وابوموسی از عراق مناطق وسیعی از کردستان عراق از جمله منطقه اورامان عراق را در اختیار داشتند ( موضوع قرارداد ۱۹۷۵و دست کشیدن شاه ایران از حمایت های خود از ملا مصطفی بارزانی ) .
فردی به اسم عبدالوهاب اتروشی که از افراد پرنفوذ ونماینده ی تام الاختیار ملا مصطفی بارزانی در شهر تویله بود. با توجه به اینکه مردم شهر تویله از علم وشخصیت ملا حبیب نزد عبدالوهایب تعریفاتی کرده وخود نیز با چند برخورد اولیه در مجالس ومحافل محلی شخصیت وی را پسندیده وپیمان دوستی و برادری باآن مرحوم بسته و قول می دهد که مقدماتی فراهم کند که در آنجا ملا حبیب تشکیل خانواده دهد وتیز از هر لحاظ یار و پشتیبانش باشد سرانجام ملا حبیب با حمایت های عبدالوهاب و کمک های مالی که از طرف پدرش حاجی عمر دریافت می کرد در طویله تشکیل زندگی می دهد و با حفصه خانم که از خاتواده ایی اصیل از طایفه ی سید احمدی ها بود ازدواج کردکه از آن همسر صاحب دختری شدند .
. ملا حبیب همزمان با کار پیشنمازی و ارشاد مردم برای امرار معاش خانواده در بازار شهر تویله مغازه ی فروش چایی خشک و ژارچه فروشی دایر نموده ودر همان زمان به امورات دیگری از جمله حل اختلافات خانوادگی وطایفه ایی وامورات ازدواج وطلاق ژاسخ به مسائل شرعی و....می پرداخت .
پنج الی شش سالی به این صورت در میان مردم طویله به خوبی و خوشی سپری می کند. که بعدها این دوره از عمر خود را بهترین دوران نام می برد. پس از این مدت باعقد قرارداد ۱۹۷۵ وتوافق شاه ایران وصدام حسین مناطق کردستان عراق دوباره بدست نیروههای صدام افتاده ودر آنجا نیز با دستگیر کردن ایرانیان در عراق به دستور دولت بعث ملا حبیب نیز از ترس حکومت ستم شاهی به ایران برنمی گشت لذا توسط نیروهای بعث دستگیر وبه زندان سلیمانیه منتقل شد
یک قطعه عکس مربوط به آن مرحوم را که ملاحظه می فرمایید متعلق به آن دوره از زندان ایشان می باشد.پس از مدت کوتاهی از زندان سلیمانیه به زندان ابوغریب منتقل واز ملاقات منع گردید .
در زندان سربازان بعثی ایشان را مورد اذیت وآزار زیاد قرار داده و پس از یک سال زتدان از طریق مرز قصر وشیرین به حکومت ایران تحویل داده شد .
که مدت دو الی سه ماه هم توسط ساواک زندانی گردید و سرانجام آزاد می شود و به زادگاه خود یعنی روستای ناو برمی گردد و همسر و دخترش را به ایران می آورد. و چون از همسر اول غیر از یک دختر صاحب فرزندي نمي شود تصميم به ازدواج دوم با دختر حاج محمد احمدي كه از اقوام نزديك مرحوم مي باشد مي گيرد. در سال 1358 از همسر دوم داراي فرزند پسر هم مي شود كه تا آخر عمر همين دو فرزند را داشته و همزمان داراي دو همسر يكي عراقي و ديگري ايرانی بود. كه به خوبي و مساوات آنها را اداره می کرد . بدين ترتيب ملا حبيب حدود پنج سال در روستاي ناو زندگي مي كند يعني تا سال 1360 اما اقداماتي كه در اين مدت مرحوم براي روستا انجام داده اند:1-زماني كه ملا حبيب در سال 1355 به روستاي ناو برمي گردد ميان مردم روستا جنگهاي داخلي و طايفه اي رواج داشت به طوري كه روستا به دو دسته بزرگ بر عليه هم ايستاده بودند و شبانه با پرتاب سنگ و چوب و چماق به جان هم مي افتادند و حتي حيوانات همديگر را مي كشتند و به همديگر بي احترامي مي كردند و گاهي اوقات هر طايفه تصميم مي گرفت هر دختري را كه به طايفه ي ديگر داده است پس بگيرد. به اين صورت بنيان خانواده ها در خطر از هم پاشيدن بود. ظاهرا اين جنگها هيچ دليل واضحي هم نداشتند و فقط به صورت يك عادت ناپسند در آمده بود اما با برگشتن آن مرحوم به روستا در همان روزهاي اول مردم را در مسجد روستا جمع نموده و آنها را ارشاد مي كند و در ميان مردم صلح و آرامش برقرار کرد.به طوری که کینه را از دل مردم آنچنان پاک نمود که پس از آن به لطف خدا کوچکترین مناقشه ی طایفه ای بروز نکرده بلکه همه روستا انگار یک خانواده هستند واتحاد ویکپارچگی مردم روستا که حاصل از درس های اخلاق ایشان بود در خیلی از برنامه های روستا نمایان می شد که کشیدن جاده ی ماشین رو به طول پتج کیلومتر پس از فوت ایشان بابیل وکلنگ در ناهموار ترین وسنگلاخ ترین مسیر نمونه ای اجرای افکار ایشان بود که حدود پنج سال بعد از فوتش مردم را منسجم ترکرده بود.
۲ـ لوله كشي آب روستاي ناو: روستاي ناو هم همانند ديگر روستاهاي اورامان در سالهاي 1355 تا 1356 كه مقارن بوده با حكومت شاهنشاهي بود. بنابراين روستاي ناو فاقد هرگونه امكانات بهداشتي و معيشتي بود، از جمله نداشتن آب آشاميدني. ملا حبيب پس از آرامسازي جو روستا به فكر تأمين آب آشاميدني مردم افتاد. زيرا مردم به شدت از كمبود آب آشاميدني و دور بودن چشمه ها رنج مي بردند و در فصل سرما و برف هر روز در راه چشمه تعدادي از افراد روستا بر اثر يخ بندان مصدوم مي شدند. در نتيجه ملا حبيب با مراجعه به ادارات استانداري كردستان و فرمانداري مريوان و تلاش و كوشش فراوان سرانجام در سال 1356 توانست از حكومت آن زمان مجوز لوله كشي روستا را بگيرد، همچنين دولت لوله و ابزار و مهندسين را در اختيارش گذاشت و در همين سال روستاي ناو در ميان روستاهاي منطقه اي اورامان تخت داراي لوله كشي آب آشاميدني شد. اين كار خيلي مهم بود زيرا گرفتن تسهيلات براي روستا از رژيم پهلوي كار آساني نبود.
۳ـ سومین ومهمترین کار آن مرحوم علاوه بر حسنه های جاری فوق الذکر انجام دادند ترغیب وتشویق جوانان به تحصیل که در اتی زمینه با تشکیل کلاس های پیکار با بیسوادی قبل از انقلاب به عنوان مدرس ودر کنار آن نیز تشکیل کلاس های قرآن وتدریش برای جوانان وبررگ سالان گام بزرگی در ایجاد انگیزه وتشویق به رقابت سالم در کسب علم برداشت وبه جرات با شهادت مردم فهیم وآگاه وبی طرف آن دوره می توان گفت که پیشرفت قابل ملاحظه وچشم گیر جوانان وتحصیل کردگان روستای ناو علاوه بر زحمات وتلاش های شبانه روزی خودشان مدیون وحا صل تلاش آن مرحوم در آگاه نمودن خانواده های آنان از اهمیت علم ودانش ودور نمودن آنان از هرگونه نفاق و دو دستگی و طایفه ایی بوده است .
خلاصه اينكه آن مرحوم هميشه آرامش و آسايش مردم را بر آسايش خويش ترجيح مي دادند. او انساني بسيار مهماندوست و مهمان نواز بود به طوري كه اگر مهماني وارد روستا مي شد شناخته يا ناشناخته مورد پذيرايي و استقبال ايشان قرار مي گرفت و معمولا از مسجد ديرتر به خانه باز مي گشت تا اگر غريبه اي يا تازه واردي وارد مسجد يا روستا مي شو دبا خود به خانه ببرد. آن مرحوم با همه خوش مشرب و با هر قشري، از زن و كودك و پير و جوان معاشرت و مصامحه مي كرد و با حوصله به سوالات دیني آن ها پاسخ مي داد. او يار و ياور فقرا و نيازمندان بود و هميشه به نيازمندان كمك هاي مادي و معنوي مي كرد، كمك هايي تحت عنوان، زكات، فطريه، صدقه و عناوين ديگر. ملا حبيب قشر كارگر را بسيار دوست مي داشت و براي كارگران و زحمت كشان احترام خاصي قائل بود و هميشه تأكيد مي كرد كه دستمزد كارگر بايد قبل از خشك شدن عرق پيشاني اش داده شود. ملا حبيب به صله ي ارحام بسيار اهميت مي داد و حتي المكان به اقوام دور و نزديك خود سركشي مي كردند و از احوال آن ها پرس و جو مي كردند. وي با خانواده ي خود هم بسيار رئوف و مهربان بود و با مهر و محبت با آنها رفتار مي كرد. او در میان همسران خود با عدالت و مساوات رفتار مي كرد و هيچ وقت میان آنها تبعيض قائل نبود. همچنين آن مرحوم براي افراد سالمندو ريش سفيد احترام زيادي قائل بود و در راه رفتن، پشت سر آنان راه مي رفت و مشتاقانه به نصايح و تجربه هاي آنان گوش مي داد. او انسان كاملا "اجتماعي بود و از بودن در میان مردم لذت مي برد. او انسان كاملا اجتماعي بود و از بودن در ميان مردم لذت مي برد. وهميشه خود را از آن مردم مي دانست او همچنين انساني سياستمدار و بر مسائل روزگار آگاه و عالم بود، به رسانه هاي گروهي علاقه مند بود و هميشه اخبار عربي، فارسي و كردي را گوش مي داد. ملا حبيب در زمينه ي اقتصادي هم فعاليت مي كرد و هيچ وقت به كار امامت مسجد كفايت نمي كرد و از كسي توقع مادي نداشت و هميشه روي پاي خود مي ايستاد و حتي در زمان خود و در ميان هم رده هاي خود جزء افراد مرفه جامعه بود و زندگي نسبتا مرفه ي داشت. هرچند به شغل خود يعني امامت مسجد علاقه ي بيشتري داشته و حتي در چندين روستا به عنوان امام جماعت خدمت مي كرده. اما در كنار آن هميشه يك فعاليت اقتصادي هم داشت. مرحوم ملا حبيب اهل سير و سفر و سياحت بود اكثر جمعه ها در فصل بهار به اتفاق تعدادي از اقوام و علما و رفقا به كوهستان و چشمه سارهاي اطراف مي رفت و روز را در دامان طبيعت سرسبز و خنك تفرجگاه هاي گولي و ده ره ويان و سينه كوچ و كراويه دول سپري مي كرد و شامگاهان شاد و سرحال به آبادي برمي گشتند و در ميان راه صحبت و مزاحم و خنده مسافت طولاني راه را براي آنان كوتاه مي نمود. او همچنين به طرز پوشش اهميت زيادي مي داد و هميشه لباس نو و مرتب و تميز مي پوشيد اكثر اوقات لباسي به رنگ هاي روشن-قهوه اي روشن و يا سبز روشن برتن داشت. از ميان غذاها كباب بره را بسيار دوست مي داشت. به عسل و غذاهاي محلي مانند دولمه و دوينه علاقه داشت. در ميان ميوه ها بيشتر به انار و هندوانه علاقمند بود. او همچنين به اسلحه علاقه ي زيادي داشت و تقريبا" هميشه يك اسلحه ي كمري براي دفاع شخصي داشت. روزهايي كه خيلي سرحال بود، يا مناسبتي داشت، چندين گلوله هوايي شليك مي كرد. مرحوم ملا حبيب در سال 1358 همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي و پاكسازي روستاها از گروه هاي سياسي توسط دولت مسئوليت امام جمعه و جماعت روستاي نوين را برعهده گرفت و در آن سال هر جمعه از ناو تا نوين را پياده مي رفتند و پس از برگزاري نماز جمعه به روستاي ناو برمي گشتند. اما متاسفانه ايشان در همان ايام به بيماري ديابت(مرض قند) مبتلا شدند و بر اثر اين بيماري و آمدو رفت در بين دو روستا آن هم با پاي پياده از ناحيه ي پا به شدت آسيب ديدند و بيشتر از چهار ماه نتوانستند به كار امامت نوين ادامه دهند و حتي بر اثر اين زخم پا، انگشت كوچك پاي چپ خود را از دست داد و حدودا "سه ماه تمام در بستر بود و نتوانست از خانه بيرون بيايد. بدين صورت، هم از نظر جسمي بسيار ضعيف شد و هم از نظر روحي. چرا كه روستاي ناو در ان زمان مانند روستاهاي ديگر فاقد هر گونه امكانات رفاهي، بهداشتي و پزشكي بود. در نتيجه بيماري مرحوم دو الي سه سال تشخيص داده نشد و فقط به داروهاي گياهي و محلي كه توسط مردم روستا تجويز مي شد اكتفا مي كرد. بعد از سه ماه كم كم زخم پايش فرو كشي كرد و بهتر شد اما همچنان گاه گاهي جراحاتي داشت، ولي به نسبت قبل بهتر بود و ملا حبيب به كمك عصا مي توانست از خانه بيرون بيايد. به محض سر پا شدن تصميم گرفت كه ديگر در روستا به زندگي ادامه ندهد زيرا از بي امكاناتي روستا خيلي دلخور شده بود سرانجام به مريوان آمد و يك باب منزل خريداري نمود و تصميم گرفت كه پاييز 1359 به مريوان كوچ كند. اما موفق به اين كار نشد زيرا شهر مريوان در آن سال به شدت نا امن بود و مردم شهر آواره شدند و به روستاها برگشتند. اما ملا حبيب تصميم گرفت كه به پاوه برود در آن جا نيز خانه اي خريد زيرا به كلي از روستاي ناو دل كنده بود و اين بار زندگي در هر جاي ديگر را بر زندگي در روستاي ناو ترجيح مي داد. مردم روستاي هم جوار يعني روستاي هجيج از اين جريان باخبر شدند و به گرمي از مرحوم دعوت نمودند كه به روستاي آنها برود و در آن جا به جمعه و جماعت بپردازد. ايشان هم به مدت نه ماه اين دعوت را پذيرفتند و به روستاي هجيج كوچ كردند و در آن جا مورد استقبال مردم قرار گرفتند و در طول اين مدت نه ماه مردم هجيج از هيچ خدمتي به ايشان دريغ نمي كردند و به وعظ و ارشاد به خوبي گوش ميداند و از اطاعت و حمايت مي كردند. و پس از پايان مدت امامت روستاي هجيج را ترك نموده و به زادگاه خود برگشت و مدت يك سال ديگر را مجبورا به خاطر شرايط نامساعد مريوان در روستا به صورت مستأجري و با حداقل امكانات سپري كردند. زيرا تمام منزل و مايملك خود را در سال قبل فروخته بودند. سرانجام در فروردين 1360 كه تا حدودي وضعيت شهر مريوان امن تر بود مرحوم ملاحبيب همراه خانواده به شهر مريوان مهاجرت كردند. اين در حالي است كه ملا حبيب همچنان از بيماري ديابت رنج مي برد و از ناحيه چشم، پا و دستگاه گوارش روز به روز ضعيف تر مي شد و ديگر حوصله ي امامت مساجد و مسئوليت را نداشت بنابراين به شغل آزادروي آورد. او مغازه اي جهت فروش ساعت و همچنين لوازم تحرير و بيع و معاملات تهيه نمودند و از اين راه امرار معاش مي كردند. و با مراجعه به دكتر فهميد كه به بيماري ديابت مبتلا شده است. هر از چند گاهي به بيمارستان توحيد سنندج مي رفتند و در آن جا جهت درمان بستري مي شدند. كم كم داشت با بيماري كنار مي آمد و تقريبا در آن سال با مصرف دارو وضعيت جسماني نسبتا خوبي داشت كم كم در بازار كار و بارش داشت رونق مي گرفت به طوري كه خيلي از اين وضعيت راضي و شكرگزار بود. امام اين بار دوباره طولي نكشيد كه همه چيز به هم خورد. زيرا جنگ ايران و عراق دوباره شدت گرفت و مردم از ترس بمباران هاي عراق ياراي ماندن در مريوان و شهرهاي ديگر را نداشتند. و مجبور بودند دوباره به روستاها و جاهاي امن پناه ببرند. مرحوم ملا حبيب بيش از هر كس از اين وضع متأسف و متأثر و نااميد گشته بود. زيرا از طرفي هيچ تمايلي به رفتن به روستاي خود و يا روستاهاي همجوار را نداشت، و از طرفي ديگر شغل و مغازه اي را كه با زحمت فراوان به دست آورده بود مجبور بود از دست بدهد. همچنين حوصله ي امامت را نداشت و هيچ شغل و پيشه ي ديگري بلد نبود تا زندگي را بگذراند. بدين جهت به شدت لطمه ي روحي خورد و به شدت نگران روزگار آينده بود. در اين ميان همسايه اي داشتند كه اهل روستاي چشميدر بود. به واسطه ي همسايه و تعلق خاطري كه به همسايه داشتند- كه اسمش كاك شريف بود و واقعا مرد شريفي هم بود- خانواده ي ملا حبيب به روستاي چشميدر رفتند و چند روزي را به عنوان ميهمان در آن جا سپري كردند تا شايد وضعيت شهر بهبود يابد و بتواند برگردند. اما روز به روز شهر بيشتر بمباران مي شد و بيشتر نا امن و خالي از سكنه سرانجام مجبوراً ملا حبيب خانه اي در آن جا اجاره كرد و اسباب و اثاثيه لازم را به همراه خود به آنجا بردند تا مدتي به اين گونه زندگي كنند. اما اينكه ملا حبيب از اين وضع پيش آمده بسيار افسرده و غمگين و بسيار دلتنگ و نا اميد بودند. كارشان شده بود غصه خوردن غافل از اينكه(ماه هيچ وقت پشت ابر نمي ماند) به اين ترتيب چند روزي سپري شد تا اينكه روز جمعه فرا رسيد. از طرفي روستاي چشميدر امام جمعه نداشت. مردم به زحمت كسي را از جايي آورده بودند كه آخوند بود و قرار بود همان روز برايشان امامت كند. اما ملا حبيب آن روز رغبتي براي رفتن به نماز جمعه نداشت ولي اصرار خانواده آن روز براي نماز به مسجد رفت. اما نه كسي را مي شناخت و نه كسي او را مي شناخت. در يك گوشه ي مسجد شروع به تلاوت قران كرد. چند نفر از ريش سفيدهاي روستا كه وي را نمي شناختند تذكر دادند كه يواش تر بخوان، جواب داد: چشم، سپس ملايي را كه براي امامت آورده بودند. در منبر حاضر شد و شروع به خطبه و نماز جمعه كرد از همان شروع خطبه ملا حبيب متوجه شد كه امام جماعت اشتباهات زيادي دارد و چندين ايراد از ايشان گرفت. مردم حاضر در مسجد دو دسته شدند دسته اي به شدت معترض كه معتقد بودند امام جمعه همه چيز را مي داند و دسته ي ديگر گفتند: كه ملا حبيب راست مي گويد و او اشتباهاتي دارد. سرانجام ماموستايي كه در منبر بود و قرار بود به مدت يك سال امام جمعه ي روستا باشد، مسجد را ترک نمود و همان روزاز روستاي چشميدر رانیز جا گذاشت و گفت تا زماني كه اين آقا(ملا حبيب) در اينجاست من نمي توانم اينجا باشم به اين ترتيب مردم روستا پس از جمعه به خانه ي ملا حبيب آمدند و از وي خواستند كه امامت مسجد روستا را قبول كنند. ايشان هم عذر و بهانه هاي زيادي آوردند مبني بر اين كه نه از لحاظ جسمي و نه از لحاظ جسمي و نه روحي شرايط خوبي ندارند اما مردم مسرانه از وي خواستند كه بپذيرند كه حداقل يك سال امام جمعه ي آن جا باشند و آن مرحوم هم ناچار پذيرفت و قرار دادي يك ساله را با معتمدين روستا امضاء نمود. بعد از آن مردم روز به روز بيشتر به هوش و ذكاوت ماموستا و فصاحت كلام ايشان پي مي بردند و همگي با شور و اشتياق فراوان دور و برش جمع مي شدند. هرچند ملا حبيب بر اثر بيماري ديابت مانند گذشته سرحال نبود. و به قول خودش خدمتي را كه شايسته اين مردم و اين روستاي پر جمعيت بود. بيشتر از آن چه بود كه در حد توان ايشان بود. اما اين مردم واقعا مردمي فهيم، قدر شناس و بسيار محترم بودند به طوري كه آن قدر مهربانانه و دلسوزانه از ايشان از هر نظر- چه از نظر مادي چه از نظر معنوي- حمايت مي كردند، كه گاهي به كلي فراموش مي كرد كه اهل و فرزند روستايي ديگر يعني روستاي ناو بود. چنانكه در وصيت نامه اش قيد كرد كه اگر بنده در اين سال ها در روستاي چشميدر فوت كردم مرا همين جا به خاك بسپاريد و اين مطلب دلبستگي كامل ايشان را به مردم روستاي چشميدر نشان مي دهد و اين كه با لاخره تا آخرين روزهاي پايان عمر خود را در اين روستا و در كنار اين مردم گذراند. و قراردادي را كه براي يك سال امامت بسته بودند به چهار سال و اندي تبديل شد. اما با اين حال به خانواده و وطن و هموطنان خودش هم عشق مي ورزيد و هميشه جوياي حال و احوال اقوام و ديار خودش هم بود و حتي جوياي وضعيت عمران و معيشت و مدرسه، جاده و بهداشت روستا بود و هر از گاهي نامه اي در اين زمينه به مقامات دولت مي نوشتند و آنها تعجب مي كردند. و مي پرسيدند كه چطور شما در روستايي زندگي مي كنيد. اما دغدغه ي روستاي ديگر را داريد. مي فرمود(آري آنجا هم زادگاه بنده است وحب الوطن من الايمان) و از طرفي هم نگران وضعيت جنگ ايران و عراق و خانه و كاشانه اي كه در مريوان داشته بود و ترك كرده بود.
مرتب اخبار روز را گوش مي داد. او همچنين در روستاي چشميدر علاوه بر امامت مسجد، دوشادوش مردم آنجا براي طرحهاي روستاي چشميدر را نام برد، كه با پيشنهاد وي و در سالهايي كه ايشان در آنجا بودند مسجد قدیمی روستا که مناسب ومتناسب با میزان جمعیت روستا نبود با اجرای مرحوم استاد صاحب مرادی تخریب وبا نظارت ایشان در همان مکان مسجد جدیدی باطر ح مدرن ساختند لازم به توضیح می دانم که مردم شریف وبا ایمان آن روستا نیز تحت تاثیر اخلاق و نصایح مرحوم ملا حبیب قرار گرفته بودند ودر ساحتن مسجد یک دل شده و اتحاد ویکپارچگی بی نظیری در آنها در راستای تعمیر مسجد روستایشان پیدا کرده بودند اکنون به جرات مي توان گفت اين مسجد در روستاهاي استان كردستان کم نظیر است . ايشان همچنين به هر دياري كه مي رفتند مردم را به اتحاد و مراسمات گروهي مانند: مولودي خواني، نماز تراويح و هر آداب و سنتي كه باعث همدلي و با هم بودن مسلمانان مي شد توصيه مي كرد و همچنين اهميت اداء فرايضي مانند: نماز، روزه، زكات و حج را براي مردم بيان مي نمود. آن هم به زباني كه مردم مي پذيرفتند. قدرت حل مسئله هاي فقيه شان خارق العاده بود. به طوري كه بارها از طرف جامعه ي روحانيت اهل تسنن و تشيع مورد تشويق و تمجيد قرار گرفت حتي هنوز در کردستان عراق ( شهر تویله) به ایران برنگشته بود که از طرف دعوت نامه اي از مصر از طرف روحانيت مصرالازهر دريافت كرده بود.
در نهايت با تأسف فراوان پس از ۸ سال ابتلا به بيماري ديابت که باعث از کار افتادن کلیه ها ونابینایی وضعف عمومی شده بود همچنین علي رغم یک ماه بستري شدن در بيمارستان قدس سنندج پزشكان معالج خود را در معالجه ي ايشان ناتوان يافته و به شهر تهران اعزام نمودند و سرانجام در بيمارستان هاشمی نژاد تهران در تاريخ 26 شهريور ماه سال ۱۳۶۶ در سن ۴۲ سالگی دار فاني را وداع گفت و با مرگ نابهنگامش خانواده و تمام دوستان و آشنایانش را بسیار متاثر نمود وشاگردانش را از ادامه تحصیل در محضر ایشان ناکام گذاشت
ونامش همیشه بر سر زبانهایی است که حسنه های جاری ایشان را درک می نمایند
واقعا" راست فرموده اندکه: مرگ عالم، مرگ عالم است
یادش گرامی راهش مستدام
كوچي بيوادهت عهجهب رهنگي ره شت شين و ست ئهو دنيا شادي ئه و بهههشت
دنيــــا شينشهن نيــــهني تی شدا شاديشهن بهههشت مهگيلي پيشدا
مزگي بيئيمام جهماعه ت بيشه وق فه قي بي ته دريس مه دره سه ي بي ذه وق
دهولهتي وهسل رو له زهوالهن جاريوته زديده ن بالات مهحالهن
ئه ر فرسه تش دا پهي دل خه مينت عه مري دوباره ن جاريو ته ر دينت
وه ر نه داش ئازيز توبای سلامه ت ديده ني ديدار كه وت ئه و قيامه ت
مو ته وه ل په كي توول دو عيبارت با مختصر بو به يه ك ئيشارت
zarian1356@yahoo.com